این مطلب ۱۲ بار خوانده شده

عسل

زائر گلستانی که سفری را به مناصق عملیاتی نهر خین داشتند این دلنوشته زیبایش را تقدیم سایت کوله بار گلستان نمود.
نسخه مناسب چاپ

به گزارش کوله بار گلستان : دلنوشته زیبای زائر گلستانی به شرح ذیل می باشد.

خین، نامش زیبا بود و عجیب.

پاهایم ۲۳ سال دیرتر آمده بود.

رد پای قهرمانش هنوز آنجا بود.

با این که رزمنده عسل به دست را نمی‌دیدم، اما خاک خین، شیرین به نظرم می‌آمد. هوا گرم است، شاید گرمای موجودِ  هایی بود که آن‌ها، آن زمان به دستان خود می‌زدند. لباس یخ زده، آب سرد و نسیمی که بی‌رحمانه می‌وزید. شاید آرزو داشت، تا لاله‌های خیس را برگرداند، ولی بی خبر از همه جا که سَروهای ایرانی بسیار استوارند.

نشستم و دست‌هایم را روی خاک گذاشتم، مطمئنم اگر تنها بودم و چشم هایدیگر اینجا نبود، گوش‌هایم را روی زمینمی‌گذاشتم تا صداییا زهرای رمز نیروهای گردان را بشنوم. به نهر نگاه کردم. طناب‌هایی که یکییکی گره خورده بود. جلودار، طناب آزاد کرد تا جلودار اصلی، امام عصر کاروان را هدایت کند. وقتی در دل شب آسمان روشن شد، لاله‌های ما بی سر شدند؛  ناله‌های مادر کنار نهر شنیده می‌شد!

من هنوز آنجا بودم... که روی سکوها، حاج اقا بختیاریصحبت کردند. مرد عجیبی بود، خیلی شبیه شهدا، بود.

به مردی که کنار خین ناله می‌کرد و اشک می‌ریخت و ظرف عسلش به کناری افتاده بود، گفتم : آقا، اونایی که شهید شدن، چطوری برگردونیم؟

سرش رو، روی خاک گذاشت و گفت: اونی که اونا رو برد خودشم برمی‌گردونه ... .

کاروان داشت حرکت می‌کرد.تنها چیزی که منو آروم کرد، عسلی بود شیرینی‌اش هنوز باقی و چادرم که هنوز خاکی بود.

۹۴ - نهر خین

فاطمه نیکچه|گنبد کاووس

 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.